تبليغاتX
babakphoto

سلام! حال ما همه خوب است ! اینجا کمی بالاتر از سطح کشش زمینی ام به سمت های مختلف ،جاذبه کمتر است !! حالا می فهمم که آزادی بالهای کبوتر از کجا آب می خورد ! انگار بالاتر از سطح آلوده  به هر رنگ که بیایی؛ صداقت بیشتر تراکم دارد.  اینجا بیشتر ششهایت را احساس می کنی ،گویی سرانگشتان نازک  احساس را به روی عطر یک برگ  می کشی که ازمیان شیار  غفلت آجرها و یا شکاف قهر کودکانه دوسنگ بر خواسته ، پس در پاسخ  اولین  نگاهت که میابی اش حیرتت را تبسمی کودکانه به لب دارد !!  آسمان آزاد است ، گویی دست کسی به آن نمی رسد،انگار ایستادگی کوهی چنان  همبستگی و صف آرایی سپاهی است که بزرگترین پیام جنگش، صلح است !!

اینجا  صورت معصومانه آسمان پر ابر یست که بغض فرو خورده بی رعدش حکایت از مگو ی است ! امروز شاید باز  او شاهد  تازیانه دیگری بر پیکر این خسته ، این زمین بوده است !!!

قلعه رود خان قلعه رودخان

+ نوشته شده توسط بابک سهیلی منش در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 13:37 |
از اینکه کمی دور ، دور  دور  می شوم  آرام می گیرم و آغشته می کنم این دست جوهرینم را به آوازی که میخواند  چکاوک تا  بخواب از دشت برخیزم من اینک مست خواهم شد! برای وقفه ای  شاید ،مجالی تا بمیرد اینهمه دردم که میگیرد درون گردنم هر لحظه بانگ کوبه این طبل بی طبال نا آرام من... آرام !!!

آه ! آری درد بسیارست و درمانم به من محتاج تر از من !!

الموت ،بستر شاهرود،چشمه خا رود

+ نوشته شده توسط بابک سهیلی منش در دوشنبه هشتم تیر 1388 و ساعت 12:54 |
 

 گویی کسی با من سخن می گوید ! اینجا  نیایش زمین جاریست و آواز پرنده از سر دشت عبور آزادیست که نفس هایت را کودکانه تجربه می کند! اینجا کمی نزدیکتر بیا و ببین چه دور ایستاده ای و نمی بینی!  قدر ی نزدیک تر بیا و ببوی گلی را که عطرش را پراکنده  خواهد کرد تا معشوق عاشق کند ما را !

هان !  متحیری ؟! من نیز هم ، از آنچه اکنون آنم و نمی دانم ،باور دارم  ایستاده هرگز گلی را نباید بو یید؛چه، زانوان من این  را توان نیاورده است می بینی ! کمی نزدیکتر شدم ، تو نیز کمی نزدیکتر بیا !

کمی نزدیکتر بیا

دلم آتشگرفتست ای زمین ای مام من .!! اکنون که می بینم این خلق فراوان را  که خود یک از آن جمله ام، میان  اینهمه جمعم ولی فریاد خود را هم به پنداری فرو خورده ؛  که من خوابم ! که من هم نیز می خوابم !!

+ نوشته شده توسط بابک سهیلی منش در شنبه ششم تیر 1388 و ساعت 10:21 |

اما اینجا کجاست ؟

 شاید اینجا اخترک ب۶۱۲ شازده کوچولو نباشه اما میشه یه چیزایی رو که اهل اخترک ب۶۱۲ خوب باش خو داشتن رو توش پیدا کرد  شایدم همه آدما یه روزی به یاد اخترکشون بیفتن و... البته شاید هم خیلی ها دوس نداشته باشن یادشون بیاد که از اخترک شون جدا شدن و زمینی شدن! خوب!؟ یادمونه یا نه!؟  این اخترک رو من کشف کردم شاید کشف شده بوده و من کتابای تاریخ و جغرافیام رو ورق نزدم.

اینجا همونجایی که مامانا و بابا ها بابچه هاشون میان چیز یاد بگیرن !! چی ؟!راستش نمی دونم اینجارو باید مهد کودک بدونم یا مهد  آدم بزرگا یی که می دونن یه چیزی رو یه روز ی یه جایی جا گذاشتن و هنوز و هر روز پی ش می گردن! شاید چیزی که داراش بودن و امروز دنبالش می گردن، 

حالا خوبه که می گردن !! این آدم بزرگا آدم بزرگا ...

                             آه جانسوز مرا بشنو دریاب که ما همه از سوز درون می سوزیم ! 

 نه !! وا ویلتا و ای کاش و دریغ نمی کنن اینجا یاد می گیرند که اگه نمی دونستن کودکی چیه، اگه برخورد با کودکشو نو باید تصحح کنن ، پس آموزش می بینن و از اینکه می تونن نتیجش رو خودشون حس کنن لذت می برن!!

 اما اینجا کجاست ؟

 اینجا مهد آفتابگردانه و یه طبقه بالا تر هم  موسسه رشد کودکان آسیا  اینه که بچه ها، مامانا و باباها با هم میان مهد !! 

 در خصوص عکسام

 باید بگم  هر وقت میرم اون تو و برمی گردم  !!؟؟... د آآآم! !! یه چیزی!؟ می خوره تو ملاجم ! می فهمم؛ بازم یادم رفته بود توجه کنم  بهش همون خرگوشه !! تو ورودی مهد هم رخت آو یزشون فوق العاده جذابه برام اون همه چیزهای آویزی  از پوست  پسته بگیر تا انواع لیمو ترش و  فلفل و میوه  های آفرقایی !! بالاخره اینجور یاس  یه اخترکه ،  شاید بعدا بیشتر براتون ازش بگم !

+ نوشته شده توسط بابک سهیلی منش در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388 و ساعت 13:6 |

شنبه این هفته برام یه روزعجیب بود  ! داستان از روز قبل که اتاقم رو می تکوندم شروع میشه.

 جمعه شب که بهم نگاه می کردین انگار خودم همه خاکهارو خورده بودم آخه نه که کم اتاقم به کار گاه کوزه گرا و سنگ  تراشی شبیه نیست !!

بالاخره با همه وا رفتگیم از خونه تکونی یه روزه یه دوشی گرفتم و داشتم حولم رو  روی طناب رخت  حیات  پهن می کردم  که ماه یخ کرده رو دیدم و نتونستم بی خیال شم و سه پایه و دوربین و بله دیگه!  نیم ساعتی  بود مشغول بودم  هواشم خونک بودو می چسبید ! ناگهان یه پیامک راس  دوازه و  رب  شب !!  از کارگاه عکس در حوزه هنری می گفت  بهمراه آقای غفاری از تهران (دستت درد نکنه عارف )  منم دلم میخواست برم  اما !  کار فردا  رو چی کنم : قول عکاسی دادم نه یکی ؛ دو تا ! خوبیش این بود  هر دو بعد از ظهر بود !!صبح هم سر کار باید می رفتم!

صبح رفتم سر کار  و دیدم تق و لوقه (یعنی : نیمه تعطیله )  بدوبدو برگشتم  اومد  حوزه هنری قزوین و دیر نشده بو د کمی نشستیم  آقای غفاری  درمورد  شرایط عکاسی توی بازار و ارتباط (برخورد با موضوع ) گفت سپس  حرکت به سمت بازار  و توی این ازدهام  پیدا کردن  تیمچه  ها و سرا ها و مشاغل  مختلف...راستی چرا   بازار آدم رو اینهمه پویا میکنه  احساس زندگی و جریانش واقعا باید حرکت کرد من این رو باور دارم ... اما تنها یه قسمت کار رو بودم و تا  ساعت دوازده بیشتر نتونستم؛ بخاطر بقیه داستان  از گروه جدا شدم البته اونا رفتن حوزه هنری من موندم و دوربینم و حوضم !! بعداز ظهر هم رفتم مهد خیریه مهر  (خیابان مجاهد ) جشنی گرفته بودن  خیلی با حال بود و ساده دوست داشتنی  جایی باش که احساس  کنی احساس ها روانند بسوی تو !! این بچه ها عجیب ناشناختن تا وقتی آدمی احساس بزرگی می کنه .... بعدش هم برای تربیت بدنی تو ی سالن اجتماعات استانداری تقدیر از کارکنان و مسئولین هیئت های ورزشی خیلی تکراری بو د باز همه دیر اومدن  برنامه حدا قل یک ساعت به راحتی دیر تر  شرو ع شد و برا من خسته کسل کننده  . هیچی... بالاخره  هم یه چیزی مثل جنازه  ساعت نه شب یا ده بود درست یادم نیست رسیدم خونه و خوشحال بودم فردا تعطیله ... اما تازه یاد اومد  که  شیشه های خونه رو قول داده بودم فردا که تعطیله پاک کنم  !!  که البته پاک کردم !فک کنم   من پسر خوبی برا مامانمم . نه ؟؟!!!

آقای غفاری و بچه های ضایعات  جمع کن آقای صالحی با سازش و رفوع فرش

بچه های مهد خیریه مهر و تجلیل از کارکنان تربیت بدنی  از طرف استاندار  وماه من

اینم ماهیه که براتون ازش گفتم .

+ نوشته شده توسط بابک سهیلی منش در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 و ساعت 11:36 |